تبليغاتX
درگه پیر مغان

درگه پیر مغان

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

 

 

دست در حلقهٔ آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم، رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت نسبت دوست به هر بی‌سروپا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع چه محل جامهٔ جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی؛ لیکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم؟ که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو، محراب دل حافظ نیست طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

 

....................................................................................................................

 

پ .ن .

راست می گویی خواجه  واقعا هم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد!

انگار نمی توان به میل خود تغییر داد آنچه را که باید اتفاق بیفتد !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی یا رب به یادش آور درویش پروریدن

 

........................................................................

پ.ن.

راست می گویی خواجه ی دوست داشتنی

دیدار یار دیدن دولت است

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت
آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت
خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت
گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت

 

.............................................................................................

 

می خواهم ...

چه می گویی؟

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

کنون که بر کفِ گُل جام باده‌ی صاف است به صد هزار زبانْ بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کَشف کشّاف است؟
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد که مِی حرام ولی بِهْ ز مال اُوقاف است!
به دُرد و صاف تو را حکم نیست؛ خوش درکش! که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است
بِبُر ز خَلق و چو عنقا قیاس کار بگیر که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است
حدیث مدعیان و خیال همکاران همان حکایت زر‌دوز و بوریاباف است
خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ نگاه دار که قَلّاب شهر صراف است

 

...........................................................................................................

 

می رسد روزی خواجه که می رسم به دلیل این خاموشی !

اما اکنون خوشحال از اینم که می دانم خاموشیم را خواسته اند !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران که رای پیر از بخت جوان به
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات است ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر ولیکن گفته حافظ از آن به

 

 

.................................................................................................

 

جوابم را خیلی زیبا گرفتم خواجه !

اما هنوز هم در گیر همان یک جمله ام !

خدایا از من بگیر هر آنجه تو را از من می گیرد !

خداوندا مرا آن ده که آن به !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

به صوت بلبل و قمری، اگر ننوشی مِی علاج کی کنمت؟ آخرالدواء الکی
ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو منه ز دست پیاله، چه می‌کنی؟ هی هی
شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد؟ ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
خزینه داریِ میراث خوارگان کفر است به قول مطرب و ساقی، به فتویِ دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند مجو ز سفله مروت که شیه لا شی
نوشته‌اند بر ایوان جنه الماوی که هر که عشوه دنیی خرید، وای به وی!
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست بده به شادی روح و روانِ حاتمِ طِی
بَخیل بوی خدا نشنود، بیا حافظ! پیاله گیر و کَرَم وَرز و الضمان علی

 

...........................................................................................................

 

از آن جواب های دندان شکن گیج کننده بود که هیچ از آن نمی فهمم یا می فهمم و خودم را به آن راه می زنم ! نمی دانم ؟

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

صوفی از پرتو مِی راز نهانی دانست گوهر هرکس از این لعل توانی دانست
قدر مجموعه‌ی گل، مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست!
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده بجز از عشق تو باقی، همه فانی دانست
آن شد اکنون که ز اَبنای عوامْ اندیشم محتسب نیز در این عیشِ نهانی دانست
دلبرْ آسایش ما مصلحت وقت ندید ور نه از جانب ما، دلْ نگرانی دانست
سنگ و گِل را کند از یمن نظر لعل و عقیق هر که قدر نفس باد یَمانی دانست
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیقْ ندانی دانست!
مِی بیاور که ننازد به گُلِ باغ جهان هر که غارتگریِ بادِ خزانی دانست
حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

........................................................................................................

 

همین دلخوشی که می دانم می داند و می بیند و می فهمد برای من کافیست خواجه !

از تو هم ممنونم که مثل همیشه همراه من هستی !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این به آب رخ برتاب چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

..................................................................................................

چقدر دلم می خواست در جوابم غزلی بسرایی که دلشادتر از این باشد خواجه اما انگار که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک بدین نوید که باد سحرگهی آورد
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان در این جهان ز برای دل رهی آورد
همی‌رویم به شیراز با عنایت بخت زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد بسا شکست که با افسر شهی آورد
چه ناله‌ها که رسید از دلم به خرمن ماه چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد
رساند رایت منصور بر فلک حافظ که التجا به جناب شهنشهی آورد

 

................................................................

 

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد ؟

به نقل از خودت

برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این ؟

 

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز / قصه غصه که در دولت یار آخر شد

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر
معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضمیر
بیار ساغر در خوشاب ای ساقی حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر
می دوساله و محبوب چارده ساله همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
دل رمیده ما را که پیش می‌گیرد خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

 

...................................................................................

توبه ام را شکستم خواجه !

چشم می بندم عذابم می دهم جرمم !

با این همه از سابقه نومید نیستم !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 


ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

 

.......................................................................................

پ.ن.

دل شکستن هنر نمی باشد ...!

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان وگر ایشان نستانند روانی به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

 

......................................................................................................

پ.ن.

این قضا ست یا ... ؟

کفر می گویم نه ؟

خط امان می خواهم خواجه !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

بیا! که قصر اَمَل سخت سُست بنیادست بیار باده! که بُنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست؟
که ای بلندنظر! شاهباز سِدره نشین، نشیمن تو، نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کُنگره‌ی عرش می‌زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت، یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه‌ی عشقم ز رهروی یادست
رضا به داده بده، وز جبین گره بُگشای که بر من و تو دَرِ اختیار نَگْشادست
مجو درستیِ عهد از جهانِ سستِ نَهاد که این عَجوزْ عروسِ هزار‌دامادست
نشان عهد و وفا نیست در تَبَسُّم گل بِنال بلبل بی‌دل، که جای فریادست!
حسد چه می‌بری ای سست‌ نظم بر حافظ؟ قبولِ خاطر و لطفِ سخن، خدادادست!

 

........................................................................................

پ.ن.

به من بگو خواجه اگر به داده رضایت ندهم چه کنم ؟

به من بگو خواجه اگر در جای فریاد فریاد نکنم چه کنم ؟

به من بگو خواجه ...

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر دلق بسطامی و سجاده طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم علم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

 

...........................................................................

 

از کی تا به حال تو شده ای سفله ؟ یا من ؟

باشد راست می گویی ! حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گلی لل و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ طالب چشمه خورشید درخشان نشود

 

.......................................................................................

 

طالب چشمه خورشید را ، فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار که با حکم خدایی کینه داری
نمی‌ترسی ز آه آتشینم تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس خدا را گر می‌دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری

 

...................................................................................

 

گاهی تن می لرزانی خواجه !

حالم خودم را نفهمیدم بعد از خواندن این غزل ، آن هم در جواب این سوال که :

چرا خدا دعای منو مستجاب نمی کنه ؟

حکم است نه ؟ باید تن بسپارم !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که آبروی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری وفای عهد من از خاطرت به درنرود
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

 

...................................................................................................

 

پ.ن.

چقدر ناراحت کننده است که بهم حق میدی ولی از طرفی هم منعم می کنی ! 

 و من مگس مانده ام میان این همه لب شیرین ، که نباید طمعش را داشته باشم !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 


ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت همت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد چشم عنایتی به من دردنوش کن
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

 

..........................................................................................

 

 چشم عنایتی که تو می خواهی در سایه همت خودت به بار می نشیند !

این قبای زر افشان که می بینی نه آن است که می پنداری

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست / پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم داغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه‌ام آب روان است بیا اگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

 

 

 

............................................................

 

کمی بیشتر از بیست و چهار ساعت دیگر سال نو می شود !

کاش ما هم نو شویم !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

 

.................................................................................................

 

خودت می دانی چه آتشی می زنی بر دلم خواجه ؟

که واثق شوم ؟ مگر نیستم ؟ مگر نه اینکه امروز هر چه در دل داشتم برایش گفتم ؟

مگر نگفتم که سپرده ام به خودش ؟ مگر ...

هر وقت که پرسیدم همین ها را گفته ای ، یادت باشد ...

وای اگر دامن حسن تو بگیرد آهم ...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولیٰ وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولیٰ
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولیٰ
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پر از آتش، هم دیده پرآب اولیٰ
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت این قصه اگر گویم با چنگ و رُباب اولیٰ
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست در سر هوس ساقی، در دست شراب اولیٰ
از همچو تو دلداری دل برنکنم؛ آری، چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولیٰ؟
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی رندی و هوسناکی در عهد شباب اولیٰ

 

................................................................................

 

جواب هایت همیشه دندان شکنند خواجه !

چه دارم بگویم ؟ مگر نه اینکه خودم هم همین ها را برایت نجوا کرده بودم ؟

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

 

..............................................................................................

 

تو و خدایت دست به یکی کرده اید، نه خواجه ؟

از او می پرسم وعده سه روزه می دهد با گفتاری رمز آلود و من تن می می لرزد از این همه هماهنگی که چرا آخرین روز ختم ذکرم  اتمام سه روزه ی اوست !

از تو می پرسم یا  کوتاه می کنی گفت و شنفت را یا می گویی این قصه دراز است به قران که مپرس !

خودت بگو یار غار چه کنم وقتی قسمم میدهی ؟ آن هم به چیزی که می دانی و می دانم عزیزترین است برایمان ! خودت خوب می دانی چه سخت است برای کسی مثل من که همیشه می دانسته چه می شود اما حالا هیچ چیز نمی داند !

دلخورم خواجه خیلی هم دلخورم ! هر چند هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآرد بجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیر خرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوا تو حافظ که گر آتش شوم در وی نگیرم

 

.........................................................................

دلیل این همه آشفتگی همینه ؟

شید بعد ها جواب این سوالم رو بگیرم !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم کز خواب می‌نبیند چشمم بجز خیالی
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

 

..........................................................................................................

 

سوالم سوال همیشگیه این روزا بود ! و جواب تو چیزی که خودم هم می دونم !

حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

خدا کمکم کنه که رو عهدم ثابت قدم بمونم !

 

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

 

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمداز من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدارباده صافی شد و مرغان چمن مست شدندبوی بهبود ز اوضاع جهان می​شنومای عروس هنر از بخت شکایت منمادلفریبان نباتی همه زیور بستندزیر بارند درختان که تعلق دارندمطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان حالتی رفت که محراب به فریاد آمدکان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمدموسم عاشقی و کار به بنیاد آمدشادی آورد گل و باد صبا شاد آمدحجله حسن بیارای که داماد آمددلبر ماست که با حسن خداداد آمدای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمدتا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

.....................................................................................

 

 نمی دونم چی بگم ؟

من سوالی ازت پرسیدم که بی ربط به این غزل نبود ولی نمی دونم چ باید ازش بر داشت کنم ؟

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

 

....................................................................................

 

نشد ! نه که نخواستم یا نخواست ! نشد !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم بخت خداداد به من کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گرچه حافظ در رنجش زد وپیمان بشکست لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد

 

 

.............................................................................................

 

چیزی برای گفتن ندارم !

این چند وقته خیلی مزاحمت شدم و تو مثل همیشه خوب رفیقی بودی برام !

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

ای آفتاب آینه دار جمال تو مشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانویس ابروی مشکین مثال تو
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو
تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نور عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم شرح نیازمندی خود یا ملال تو
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست سودای کج مپز که نباشد مجال تو

 

...............................................................................................

 

نمی دونم چرا با اینکه می شه خیلی راحت از توی چشماش بخونم حرف دلش رو از تو پرسیدم ؟

در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو

و نمی دونم چرا تو دقیقا همون حرفایی رو که دیشب گفته بود تکرار کردی ؟

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

و نمی دونم چرا صبح که بعد از نمازش داشت دعا می کرد این حرف رو زد ؟

در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم شرح نیازمندی خود یا ملال تو

و من خیلی چیزای دیگه رو هم نمی دونم ...

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید دود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

 

.....................................................................................

 

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

 

...............................................................................................

 

اول فکر می کردم بین حرف عقل و دل گیر کردم !

ولی وقتی داشتم دیوانت رو باز می کردم تازه فهمیدم بین حرف دلمو حرف دلم موندم !

حرفایی که می دونم یکیشون کاملا غلطه و دیگری کاملا درست !

ولی نمی دونم چرا هنوزم دارم توی این برزخ دست و پا می زنم !؟

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |

 

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام ای من فدای شیوه چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال از دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند ماییم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت آتش زند به خرمن غم دود آه تو

 

...............................................................................................

 

برای من همین بس که می گویی

حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت / آتش زند به خرمن غم دود آه تو

+نوشته شده در ساعتتوسط بنده ی عشق | |